
غریب گشتن احساس درد سنگینی ست
وزندگی چه غم افزاست بین آدمها
مگر که کلبه دل ها چه قدر جا دارد
چه قدر راز و معماست بین آدمها
چه ماجرای عجیبی ست این تپیدن دل
واهل عشق چه رسواست بین آدمها
چه می شود همه از جنس آسمان باشیم
طلوع عشق چه زیباست بین آدمها
میان این همه گلها ساکن اینجا
چه قدر پونه شکیباست بین آدمها
تمام پنجره ها بی قرار بارانند
چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها
کاش صبح ببینم که باز مثل قدیم
نیاز ومهر وتمنا ست بین آدمها
بهار کردن دل ها چه کار دشواریست
وعمر شوق چه کوتاست بین آدمها
میان تک تک لبخند ها غمی سرخ ست
وغم به وسعت یلداست بین آدمها
به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست بین آدمها

باز امشب شب مهربانی ست
شمع جان ست ویک جرعه احساس
یک نگاه قشنگ و صمیمی
مرغ دل باز در فکر پرواز
ای خوشا دست بر آسمانها
پیکر ماه را نا ز کردن
روی بال نگاهی که خیس است
تا خود عشق پرواز کردن
با نوای دل انگیز قرآن
حرمت لحظه ها را بپوئیم
با نگاهی که چون لاله خیس ست
بستر سبزه ها را بشوئیم
پس بیا تا سحر باز امشب
صاف و زیبا و بی کینه باشیم
در دیاری که نامش غریبی ست
همچو یاران دیرینه باشیم
